ابن خلدون ( مترجم : آيتى )

85

تاريخ ابن خلدون ( فارسي )

و ذخاير او در قلعهء اصطخر بود وزير خود را كه جهرمى [ 1 ] ناميده مىشد به نيابت خود در آن قلعه نهاده بود . جهرمى نيز عصيان كرد و زن و فرزند و برخى از اموال او را بيرون فرستاد و قلعه را در تصرف خود آورد و همچنان در دست او ببود تا چاولى بيامد و قلعه از او بستد و ذخاير خود را در آن جاى داد . چاولى نزد خسرو يعنى حسن [ 2 ] بن مبارز فرمانرواى فسا [ 3 ] و امير شبانكاره [ 4 ] رسول فرستاد و از او خواست به ديدار چغرى بك پسر سلطان محمد بيايد . خسرو از بيم آنچه بر سر بلداچى آمده بود ، از ديدار او اعراض كرد . و گفت كه او خود مال مقرر را نزد سلطان خواهد فرستاد . چون چاولى اين سخن بشنيد دانست كه با او در فارس ماندن نمىتواند . پس چنان نمود كه از فارس نزد سلطان باز مىگردد . خسرو از شنيدن اين خبر خوشحال به عيش و شاد - خوارى نشست . ولى چاولى بناگاه از ميان راه بازگشت و شتابان بر سر خسرو تاخت آورد . خسرو همچنان در مستى پاى بر گريز نهاد و به دژ ايج [ 5 ] پناه برد . چاولى اموال او را تاراج كرد و يارانش را بكشت و به فسا داخل شد و آنجا را در تصرف آورد . همچنين جهرم و ديگر شهرها را تاراج كرد و لشكر بر سر خسرو كشيد . خسرو در آن دژ پناه گرفت . چاولى به شيراز رفت و در آنجا اقامت گزيد . سپس به كازرون رفت و آنجا را در تصرف آورد و ابو سعد [ 6 ] محمد بن مما را در قلعه‌اش دو سال محاصره نمود . چاولى چند بار براى مصالحه نزد او رسول فرستاد و او دو بار رسولى را كه به نزدش رفته بود بكشت . پس محاصرهء او را سخت‌تر كرد . ابو سعد محمد ، امان خواست . چاولى امانش داد . و آن دژ را بگرفت . پس از چندى از چاولى بيمناك شد و بگريخت . پسرش را گرفته نزد او به اسارت آوردند . چاولى فرمان كشتنش داد . سپس به دارابجرد لشكر برد . فرمانرواى آن ابراهيم نزد ارسلان شاه پسر كرمانشاه بن ارسلان بك پسر قاورت بك به كرمان گريخت . مردم دارابجرد به قلعه تحصن گزيدند چاولى به محاصرهء قلعه رفت . مردم نيك پايدارى كردند . چاولى از آنجا برفت و راه بيابان پيش گرفت . آنگاه از راه كرمان باز گرديد و چنان مىنمود كه سپاهى از كرمان به يارى مردم دارابجرد مىآيد . مردمى كه در قلعه بودند دروازه‌ها را گشودند و او را به درون در آوردند . ياران چاولى تيغ در مردم نهادند و خلق كثيرى را كشتند . چاولى پس از فتح دارابجرد به كرمان راند و نزد خسرو ، رئيس شبانكاره [ 7 ] رسولى فرستاد و از او خواست كه در اين نبرد همراه او باشد . او نيز چاره‌اى جز موافقت نديد و با او به سوى كرمان در حركت آمد . چاولى نزد صاحب كرمان كس فرستاد و از او خواست كه شبانكاره را باز گرداند ، زيرا ايشان رعيت سلطان هستند و چون آنان را باز گرداند او نيز از آهنگ بلاد

--> [ ( 1 ) ] متن : الخيمى . [ ( 2 ) ] متن : حسين . [ ( 3 ) ] متن : نسا . [ ( 4 ) ] متن : الشوامكار . [ ( 5 ) ] متن : الج . [ ( 6 ) ] متن : ابو سعيد . [ ( 7 ) ] متن : شوذكان .